یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
خداحافظ
بی حوصلگی هایم را ببخش...
بد اخلاقی هایم را فراموش کن...
بی اعتنایی هایم را جدی نگیر...
در عوض...
من هم تو را می بخشم
که مسبب همه ی اینهایی...!!!
سیاهی زیر چشمانم را دوست دارم
جای پای رفتن توست...!!!
برچسبها: خداحافظ
شنبه بیستم اسفند 1390
ترجمه آهنگ خاطره انگیز بی تو میروم احمت کایا
بی تو میروم. . . Gidarim
دیگرباتو آرام نمی گیرم./به شامگاهان ره میسپارم و می روم.
حسابمان به روز محشر بماند./دستم را میشویم و می روم.
تو دیگر خود را آزار مده./بی سر و صدا و آهسته،
بر انگشتانم همانند آب،/جاری میشوم و می روم.
دیگر تو خود را به زحمت مینداز./مرا نه جسمی بر جای مانده و نه جفایی،
این بار دیگر شکایتی ندارم/ دندانهایم را می فشارم و می روم.
. . .
بی تو میروم. . . Gidarim
دیگرباتو آرام نمی گیرم./به شامگاهان ره میسپارم و می روم.
حسابمان به روز محشر بماند./دستم را میشویم و می روم.
تو دیگر خود را آزار مده./بی سر و صدا و آهسته،
بر انگشتانم همانند آب،/جاری میشوم و می روم.
دیگر تو خود را به زحمت مینداز./مرا نه جسمی بر جای مانده و نه جفایی،
این بار دیگر شکایتی ندارم/ دندانهایم را می فشارم و می روم.
تو پنداشتی که رنجها من را نابود خواهد ساخت،/خود را گرفتار بلا میسازم و می روم.
همانند گلوله ای و چون سرنیزه،/ به سان کوهی منفجر میشوم و میروم
اگر همه چیز خود را از دست بدهم،/این عشق را می درم و میروم.
رفتنم بی سر و صدا نخواهدبود./ در را به هم میکوبم و می روم.
ترانه ای را که برایت سروده ام،/از ساز خود جدا میسازم و می روم.
میدانی که مرا یارای گریستن نیست،/ چهره امرا می درم و می روم.
از سگها تا پرنده هایم،/ از پاره جانم دل میکنم و می روم.
هرچه از تو داشتهام،/ به تو برمیگردانم و می روم.
برچسبها: احمد کایا, کسی که رفتنش بی سر و صدا نبود
شنبه بیست و چهارم دی 1390
امشب
امشب این شب پُر ستاره را به تو خواهم بخشید
و با هزاران آرزوی زیبا
امشب را به تو تقدیم می کنم
امشب از آنِ ماست. از آنِ من وتو .
امشب تا خود صبح از آنِ تو خواهم بود
به من نگاه کن چشمانت را به من ببخش
مرا سراسر نگاه کن که نگاهت خود عشق است
امشب چشمانم از آنِ توست
وجودم را دریاب .عشقم را بفهم و دوستم داشته باش
امشب قلبم از آنِ توست
آغوشت را باز کن که می خواهم با تو یکی شوم
تو فرمانروای وجود منی
همه و همه تویی ، منی موجود نیست
پس « تو » را دریاب
امشب از آنِ ماست
از آنِ من و تو
دوشنبه هفتم آذر 1390
خیانت
خیانت
بی وفایی مرضی مهلک و بی درمان است
خنجر دوست به پشتُ ، دل من مهمان است
اشک چشمم خبر از غصه ی قلبم دارد
قطرههایش مَثَل ِ زمزمه ی باران است
گله ای نیست از آن دشمن خونخوار به دل
شکوه از غصه و از دشمنی ِ یاران است
هر چه خوبی کنم ومهر به یاران ورزم
دست من بی نمک و قیمت دل ارزان است
ای خدا قطع کن این دست مرا از آرنج
از خیانت جگرم پر شرر و سوزان است
مجید شاکری حسین آباد
دوشنبه هفتم آذر 1390
خاموش
تبی سرد و خاموش گرفته هوا رابیا زیرو رو کن ته قصهها را
به مریم بگو تا نگرید بر عیسیکه این شام آخر ندارد یهودا
زمین و زمان را پر از جستجویم پریشان عطرت،
هوا را ببویم صلیبی به پشتم! تویی روبهرویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
به باران بگو تا رهاتر بباردکبوتر کبوتر بگو پر ببارد
به تو پشت کردم که خنجر بباردبه سامان رسیدم؛ بگو سر ببارد!
زمین و زمان را پر از جستجویم پریشان عطرت،
هوا را ببویم صلیبی به پشتم!
تویی روبهرویمبکش خنجرت را به روی گلویم ...
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
خوش آمد
سلام به همگی مدتی بود آپ نکردم ولی حالا دوباره با حسی عجیب در کنارتونم
بهم سر بزنید من هم هستم کنارتون...
محمد رحیمی ( مدیر وبلاگ )
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
یک قدم مانده به عشق
یک نفر گفت چرا؟؟؟ خاک این مزرعه میراث من و ماست هنوز
بذر لبخند کم است؟؟
و چرا مزرعه ی عشق مترسک دارد؟
آسمان بارانیست
آسمان مثل قدیم است هنوز…
یک قدم مانده به عشق
یک قدم مانده به فردا برسیم…
بذر لبخند بکاریم در این فاصلهها…
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
تبعید
روبه تبعید گاه ِوامانده ساک خود را نبرد اجباری عنکبوتی نشست بر دهنش تا که حرفی نگوید از تَه ِدل سقف آمال و آرزوهایش سیل برد و تمام افکارش تو بزرگی و خوب میدانی سایه بانی تو هم نمیرانش اخمم اینک نکن نمیگویم دل به تو دادم و دلم افسوس نه نگاهم نکن نمیگویم دوستت دارم و نگو آخر
از زمین و زمان قدم برداشت
جای آن کولبارِ غم برداشت
تار بر قلب پاره اش میزد
سینه اش رنگ دود و دم برداشت
بی رمق یک به یک ترک میزد
در تهِ رودخانه نم برداشت
در دلش عالمِ مُثل دارد
آنکه با عشق تو قلم برداشت
سخت بودم شبیه یک فولاد
یخ زده و ساده پیچ و خم برداشت
در تب و تاب ِبوسه ات مُردم
یک قدم سوی حجله کم برداشت
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
غربت جنگل
باصدای پای تبر شاخههای متواضع میشکنند شاید فریاد جنگل به آسمان برسد تا غریبه در غبار گم شود تا صدای رودخانه هم به دریا برسد تا جنگلبان به خود بیا ید دعایی اجابت نمیشود تا سینهها کوبیده شود دوره ی دست و تبر انداختن و قربانی درخت است وتراشیدن مترسک وترکه وعصا تا جنگل خلوت دیگر فرقی نمیکند بهار یا پاییز تبر ودست واندیشه ی پلید تا برگها بی صدا بمیرند تقدیر است درگوشه خیابان وپای جوی وآب راه خود را گم کند وسر حیوانات در سینه ی قهوه خانهها ابدی شود...
و زوزه ی اره
تاسکوت درهم شکند
ودستهای قلم نشده ابرها را واسطه کنند
آب خود را به در ودیوار میکوبد
وحیوانات میگریزند
ولی افسوس که تا پایان قتل عام
و دستها کوتاه میآیند
و گیسها کشیده
والاترین اندیشه
و خشکاندن
برای خلق چوب
تقدیر اینگونه رقم خورده
وخلوت
وخلوت تر شود
نماد پاییز است
و صدای خش خش پاییزیشان خاطره شود
تادرختان
دودی شوند
تا در جویها به لجن کشیده شود
دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390
مــــــن خود آن ســــیزدهم کز همه عالم بدرم
یار و همــــــــــسر نـگرفــــــــتم که گرو بود سرم
جرمم این است که صاحبـدل و صــــــاحبــنظرم
پدرت گــوهر خود تا به زر و سیم فــــــــــروخت
استاد محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
جمعه نوزدهم فروردین 1390
وحشیبافقی
مولانا شمسالدین یا کمالالدین محمد وحشیبافقی یکی از شاعران نامدار سدهٔ دهم ایران است که در سال ۹۳۹ هجری قمری در شهر بافق چشم به جهان گشود. دوران زندگی او با پادشاهی شاه تهماسب صفوی و شاه اسماعیل دوم و شاه محمد خدابنده همزمان بود.
وی تحصیلات مقدماتی خود را در زادگاهش سپری نمود. وحشی در جوانی به یزد رفت و از دانشمندان و سخنگویان آن شهر کسب فیض کرد و پس از چند سال به کاشان عزیمت نمود و شغل مکتب داری را برگزید. وی پس از روزگاری اقامت در کاشان و سفر به بندر هرمز و هندوستان، در اواسط عمر به یزد بازگشت و تا پایان عمر ( سال ۹۹۱ هجری قمری) در این شهر زندگی کرد.
این شاعر بزرگ روزگار خود را با اندوه و سختی و تنگدستی و تنهائی گذراند و دراشعار زیبا و دلکش او سوز و گداز این سالهای تنهایی کاملا مشخص است . وی غزل سرای بزرگی بود و در غزلیات خود از عشقهای نافرجام، زندگی سخت و مصائب و مشکلات خود یاد کرده است.
کلیات وحشی متجاوز از نه هزار بیت و شامل قصیده، ترکیب بند و ترجیع بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی است.
وحشی دو منظومهٔ عاشقانه دارد. یکی ناظر و منظور که عشق همجنسگرایانه پسران شاه و وزیری را بر یکدیگر روایت میکند. و دیگری فرهاد و شیرین به استقبال از خسرو و شیرین نظامی. مثنوی نخستین به سال ۹۶۶ به پایان رسید و ۱۵۶۹ بیت است و اما مثنوی دوم که از شاهکارهای ادب دراماتیک پارسی است، هم از عهد شاعر شهرت بسیار یافت لیکن وحشی بیش از ۱۰۷۰ بیت از آن را نساخت و باقی آن را وصال شیرازی شاعر مشهور سده سیزدهم هجری (م ۱۲۶۲) سروده و با افزودن ۱۲۵۱ بیت آن را به پایان رسانیدهاست. شاعری دیگر به نام صابر بعد از وصال ۳۰۴ بیت بر این منظومه افزود.
مثنوی معروف دیگری که وحشی به پیروی از نظامی سروده «خلد برین» است بر وزن مخزنالاسرار و مرتب بهشت روضه. مثنویهای کوتاهی از وحشی در مدح و هجو و نظایر آنها بازمانده که اهمیت منظومههای یادشده را ندارد.
یکشنبه چهاردهم فروردین 1390
عطار نیشابوری / عارف و شاعر نامی ایرانی
فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد.[۱]
نام او «محمّد»، لقبش «فرید الدّین» و کنیهاش «ابوحامد» بود و در شعرهایش بیشتر عطّار و گاهی نیز فرید تخلص کردهاست. نام پدر عطّار ابراهیم (با کنیهٔ ابوبکر) و نام مادرش رابعه بود.
او که داروسازی و عرفان را از شیخ مجدالدّین بغدادی فرا گرفتهبود[نیازمند منبع]، به کار عطاری و درمان بیماران میپرداخت. او را از اهل سنت دانستهاند اما در دوران معاصر، شیعیان با استناد به برخی شعرهایش بر این باورند که وی پس از چندی به تشیع گرویده یا دوستدار اهل بیت بوده است.[۲][۳] و البته لازم به ذکر است که استناد این افراد به اشعاری از ایشان است که از نظر اکثر اساتید این حوزه و عطارشناسان به نام، منسوب به ایشان هستند و توسط افرادی هم تخلص یا به نام ایشان سروده شده اند و این مهم را می توان به راحتی از ابیاتی در خسرونامه فهمید هر چند که ایشان در مقدمه منطق الطیر(مقامات طیور) به نکوهش متعصبین پرداخته اند و به این افراد توصیه کرده اند که هم محب اهل بیت باشند و هم دوستدار خلفای راشدین
ادامه مطلب
جمعه دوازدهم فروردین 1390
تبریک سال جدید
سلام سال نو رو به تک تک شما تبریک میگم
امیدوارم امسال همه به آرزوهاشون برسن
و سالی پر از آشتی و مهربونی و پیروزی و
تلاش در پیش داشته باشن
محمد رحیمی (مدیر وبلاگ )
شنبه چهاردهم اسفند 1389
زندگی نامه فریدون مشیری شاعر معاصر
فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری او به دلیل ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود، و پدرش ابراهیم مشیری افشار در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد، و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. فریدون مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران انجام داد و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفته خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگیهایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی ... از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی ... در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.»
مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد. در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامهها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد میکرد. سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات به تمام زمینههای ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر میپرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سالها با مجلهٔ سخن به سردبیری دکتر پرویز ناتل خانلری همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.
مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریبا از پانزده سالگی شروع کرد. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید. خود او درباره این مجموعه میگوید: «چهارپارههایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا، آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، مهدی اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر میگفتند و همه شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته بیاعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی و حافظ و فردوسی را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث میکردیم و بر آن تکیه میکردیم.»
مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سالها داشت. علاقه به موسیقی در مشیری به گونهای بوده است که هر بار سازی نواخته می شده مایه آن را میگفته، مایهشناسیاش را میدانسته، بلکه میگفته از چه ردیفی است و چه گوشهای، و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجستهترین قطعات موسیقی ایران کاملا درست و همراه با دقت تخصصی ویژهای بوده است.
فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و آمریکا سفر کرد و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت آمریکا از جمله در دانشگاههای برکلی و نیوجرسی به طور بی سابقه ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعر خوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست. مشیری سالها از بیماری رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در سن ۷۴ سالگی در تهران درگذشت.
جمعه سیزدهم اسفند 1389
خوش آمد
سلام خدمت شما بازدید کننده محترم یه مدت بود نبودم
تازه برگشتم و شروع به کار....
دوباره شعر و خلاقیت های احساس
نظر یادتون نره
(ممنون)
مدیر وبلاگ
شنبه شانزدهم بهمن 1389
خیال باطل
در آسمان مات من رخ تو ماه می کشد
من پیاده مانده را کنار شاه می کشد
چه خالصانه سرخوشم که بر کویر جان من
سراب آرزوی تو گل و گیاه می کشد
در این امید مردگی نشانی از تو دیده ام
که پای بسته ام مرا به سوی راه می کشد
امید با تو بودنم مرا به اوج می برد
شغاد خوش خیالیم مرا به چاه می کشد
تو آن طلوع کاذبی که در شروع این سفر
مرا که بار بسته ام به اشتباه می کشد
میان آیه های شک یقینی از تو بی گمان
به روی ارتداد من خط سیاه می کشد
ورای اعتقاد من خیال تو که غایبی
مرا که حی و حاضرم علی الصلاه می کشد
جمعه پانزدهم بهمن 1389
مجموعه (دست نوشته های من )
بیا تا دستهایت را دوباره در دست گیرم
در این دنیای وانفسا جان تازه برگیرم
بیا تا با نگاه تو لباس نویی بردارم
جدا از این همه تردید و ترسی که به سر دارم...
قطعه شعری از : محمد رحیمی
جمعه پانزدهم بهمن 1389
حادثه ي حقارت
|
یکشنبه دهم بهمن 1389
مجموعه ( دست نوشته های من )
خواسته هایم را نکش
غرور شیشه ایم را سنگ مکوب
برف آشناییمان را نشور
حضورم را آتش نزن
خاطره هایم را نفروش
کمی قطره اشک برایم بگذار و برو.....
تقدیم به تمام دل سوختگان عالم
قطعه شعری از : محمد رحیمی

